بنام خداوند مهربان
این مجموعه که در دسترس شما است ثمره ئی از کوشش ها و رنج ها و مشکلات است که در دیار غربت و با تمام خواری و ذلت و بیگانگی سروده ام
توفیق خداوند بود که توانستم چند برگی انرا بشکل کتابی در دسترس هموطنان گرامی ام قرار بدهم با شاید مرحمی بر قلب افسرده و رنج دیده و پردرد هموطنان پاک دلم باشد .
با نثار احترام
محمد احسان " مهیا "
بهر خلاصی عمر خود روز شماری میکنم
در عبادت به خدایم اشک باری مـیــکـنـــم
کاش بودم دانه ئی در آسمان بیکران
تا ثریا میروم دانه شماری میکـــــنم
یهر خوشی دیگران از شادی خود میگزرم
وز گناه دیگران من پرده داری مــیـکنــــم
اشتباه دیگران را با دیده خود مینگرم
با خدای این دل خود راز داری میکنم
در پادشاهی عمر من زندگی حکم ام ندید
با غلام و با کنیزم عذر و زاری میکـنـــم
حفظ جان هم فرض است زینرو تحمل میکـنـم
وربی تحمل لحظه ئی در آب غرف اش میکنم
کی باشد لحظه ئی که حکم خدا را آورند
بهر رضای حکم او با جان بازی میکنم
ای"مهیا"شاعری ورنه هلاکت میکنـند
بهر دوام عمر تو "احسان"گدائی میکنم
دور از دیار خویشتن
دور از دیار خویشتن زنده داری مشکـــل اســـت
در میان دیگران خـــود شناسی مشکـــل اســــــت
در دیـار غـــربــت ام ترک وطـــــــن ام کرده ام
رنج غربت نازک است ترک وطن مشکل است
زنگ سبز دالر اش پرده به چشم ام مـیـکـشـــــد
مارک و دالر نازک است حفظ ایمان مشکل است
بهر دوام عمر خود مارا ز دانش مــیــکــشــــــنـد
زور رستم نازک است زور جاهل مشکل اســــــــت
دست طفل کوچکم بر روی خون آب مــیــنــهـــــــــند
دست مرطوب نازک است دست خون آب مشکل است
ای"مهیا" نام خود در لیست نیک نامان مـــجـــــــــو
اسم "احسان" نازک است و علم احسان مشکل است
دست به دعا
دست به دعا کردم نام ریا کردند
زهر بکام کردم نام شراب کردند
ترک دیار کردم نام فرار کردند
تن به قضا کردم نام جفا کردند
حرف بزبان کردم نام شرار کردند
حرف حرام کردم نام صدف کردند
داد و فغان کردم نام جنون کردند
آه نهان کردم نام خراب کردند
قلب پر خون کردم نام احسان کردند
روح بیرون کردم نام "مهیا" کردم
بخــت ســــــفیــد
بخت سفیدم رنگ گرفت از رنگ ذلف او
موی سیاه ام رنگ گرفت از رنگ رخ او
چشم بی نورم نور گرفت از نور چشم ناز او
عقل جام می گرفت از جام چشم مست او
دلم به قید و بند فتاد بعد نــــگاه روی او
تیغ بران بدست فتاد بعد جمال حســــن او
صبر ایوب به حد رسید بعد رضای حق به او
چشم یعقوب زه دید فتاد بعد لباس یار به او
نفس یوسف ز حال فتاد بعد تخت و تاج به او
تا ذلـیـغـا ایـمـان آورد بعد وصــــل یار به او
شب فرعون بخاک فتاد بعد حکم نیل به او
شب موسی به طور فتاد بعد پیام حق به او
عمر "مهیا" پایان بیافت بعد نام نیک به او
لب "احسان" به ذکر فتاد بعد لفظ شعر به او
صــــد دلیل
جانم به لب امد ز خزان فصل بهاران کجاست
عمرم گذشت به سفر شهر و دیار من کجاست
سر به سجده میروم تا به دیار خـــــــــــــــدا
عمر در طاعت گذشت مسجد و معرابم کجاست
هـر کجا رسیـده ام با پـیـروزی رسیـــــده ام
ای عزیزان بنگرید حد و حدودم تا کجاســت
هر طرف که رفته ام با جمع و جوشی بـوده ام
چون سوی تو آیم خدا یا لشکرو نظم ام کجاست
سـخـت ترین دشـمـنانـم تاب تـیـرم را نـداشــــــت
چون جان خود را میدهم تیر و کمان ام در کجاست
در دار دنیا بر هرکسی حکم اعــــــــدام را داده ام
حال که روز محشر است حکم زبان ام در کجاست
بهر سوال اش صد دلیل در خواب (مهیا ) کرده ام
حال که روز روشن است آن صد دلیل ام در کجاست
طــــــــو فــــــان
به ظاهر آرام به باطن طوفان ها دارم
به ظاهر خاموش به باطن گفتار ها دارم
به ظاهر عاجز به باطن زور هـــــا دارم
به ظاهر بی علم به باطن علم هــــا دارم
چو حاهلان به نیش زبان افتخار مــــکن
به ظاهر سردم به باطن آه سوزناک دارم
گــر بــود تــرا یـقـیـن بـه خـداوند پاک
راز نـــهــان خـــــدا در نـگـــــاه دارم
ای آدمــی آزرده مکـــن قلـب پریشانم
با دست استخوانی بازوی توانـا دارم
زیر بار زندگی در نروم ز پای خـــود
ای چرخ فلک بدان همت بــــالا دارم
عمر رفـــتـــه
عــمـر به پایان رسید همه در گفتن گذشــــــت
روز به پایان رســید هـمـه در جسـتـن گذشت
ملک ما با دیگران چون زمین با آســــــــمان
از دیگران در جــستن از ما در خـفـتـن گذشـت
چون کودک یکساله ایم الماس بدست افتاده است
از دیگران در ساختن و از ما در ریختن گذشت
نی گوهر دریا شدیم نی ماهی آزاد منش
در میان این و آن عمر در رفتن گذشـــــــــــــت
هر کس تاج"احسان" در عصر خود سازند همی
از دیگران در نام خود از ما در میراث گذشــــت
ای "مهیا" خواب مباش چون گوهر دریا مباش
شوری بزن حباب شو آب حیات از سر گذشــت
فریب این دنیا
یک صبای رفتم به تماشاه گــــــــل
این سخن میگفت شاخه بر گوش گل
هـرزمان بر جســــم مـن جـان مـیدمد
سوی من از هر طرف مرغان میدود
هــر بـلـبـلـی بهتر آهنگ و سـرود
در گوش من خواند و نازم میدهـــد
گلگون ز شادی میشود رخسار مـن
آفـتـاب وقـت میگیرد بر دیدار مــــن
ناگهان یکدم بیگانه دستی میرســـــــد
این همه امیدو هستی ام را مـیـبـــــــرد
باد خزان چون بر جسم سبزم مــیـوزد
این همه خواب و خیال زه سرم میبرد
تن عریان همچون سیرم میشـــــــــود
همنشین ام اشک چشم ام میشــــــــود
آفـتـاب از دیده پنهان میشــــــــــــود
بلبلان در آه و افغان میشـــــــــــوند
ای( مهیا) فریب این دنیا مخــــــــور
با همه بزرگی اش پر کاهی میشــود
مــــــا و تــــــــو
دو سه سال است ز دیدار ما و تــو
دو سه سال نیست زه عشق ما و تو
به الـسـت دیـده بودم روح تــــــــو
به خـــدا گفته بودم عشق ما و تــو
گــمان مبر مرا افــسون ظــاهـر تو
به نازو سازات نیستم عا شــق تو
روح لیلا است لیک در جسم تـــــو
دلم مجنون است لیک در دست تــو
یــاد آر کـه بـودیــم روح ما و تـو
آزاده ز قـفــس جســم ما و تـــــــو
زیـــاده ای این نگـویــم به تـــــو
خــود فکــر کن کجا بودیم ما و تو
ای ( احسان) زیاده مرو ز حد خود
این جسم کجا و روح پاک ماوتـــو
نیاز شمع
ای نسیم باد بهار بر ذلف من دستــت مــزن
بهر نگار اراسته ام بر حسن من دستت مزن
این سرخی تاج سرم از نگاه چشم اوســت
جان من هردم بگیر بر تاج من دستت مزن
از دست تو لرزد تن ام گمان بر مرگم میبرد
تا بال خود بر من کشد بر بال او دستت مزن
بهر حفظ جان او جان از سر خود میکشـــــم
ای جان خون آشام من بر جان او دستت مزن
عشق او بر سر رسید از پای خود غافل شدم
تا پای من آتش بزن بر عشق من دستت مزن
قطره خون دلم چون لعــل و مرجان میریزد
این همه حالم ببین بر اشک من دستت مزن
از سر ( احسان ) او این جسم من گوهر شده
این جان ( مهیا ) بگیر بر جسم من دستت مزن
همه روز در گناه باشم شب حفظ قرآنــــــم
خدا در حیرت ماند به این دینی که من دارم
همه قرآن به حفظ دارم معنی اش نمیدانــــم
بخود شیطان ببالد به این علمی که من دارم
